در انتهای خودم ایستاده ام
جایی که تو تمام می شوی
در نامه هایی که ننوشتی...
گاهی در زیرسیگاریها لِــه می شوم
و گاه در برابرت می ایستم
خاطراتت مرا دود میکند
دود
د و ر
د و ر تــــــــر-
از خودم می ایستم
تــــا تــــو را فــرامـوش کنــم...
در من قدم میزنی
از خودم می گریزم به خیابانها...
این خیابانها شــاعــرنـد
حــافــظ / خیـــام / سعـــدی...
چــرا که پیش از این
تو در آنــها قدم زدی
#
چمدانم را از تو پر میکنم
و شناسنامه ام را...
همگی را به چند بسته سیگار می فروشم
کبریت میکشم
تا از تــو
د و ر شوم.
مجتبی نیازی- تیرماه 90
و برای خانم حاجی زاده دوست هم انجمنی و هم دانشگاهی که پدر ایشان چندی پیش زندگی را از قاب عکسی به تبسم نشسته است...
"بقالها که پول مشتری ها را با دقت می شمارند
فکر می کنند بعد از مرگ
ما وارد خاک کثیف می شویم
اما شاعرها می دانند که از خاک گل می روید
پس حتمآ خاک بهشتی ست و آسمانی " (1)
دوست من میگفت:
من چطور میتوانم در خانه زیر لحاف گرم بخوابم در حالی که پدرم زیر خاک سرد خوابیده است...
اما
من فکر میکنم زیر این خاک سرد نیست
وقتی آنجا پدرانمان پیامبرانمان و شاعرانمان خوابیده اند...
آن پایین ها مردگان امانتی را که خدا در وجودشان نهاده بود به او برگرداندند و میراثی را نیز به ما.
و خود گرم گفتگو وخاطراتند چونان که گویی بلندترین شب یلدا را در کنار خانواده ای بزرگ از اجداد و پیامبران و شاعران خویش به صبح نشسته اند.
و گاه لبخندهایشان مانند گل سپیدی یا گیاهی کوچک از کنار سنگ شناسنامه یشان جوانه می زند و گاه آنقدر بلند میخندند که درخت نارنجی کنار سنگ یادبودشان شاخ و برگ می گیرد.
پس چگونه میتوان از یاد برد عزیزی را که بویش چون بوی عطر بهارنارنج هوای ما را فرا گرفته و مانند گیاهی سبز پیش چشممان جوانه زده!
و دوریش را هر چقدر غم انگیز و دلتنگ اما با نوازش و تبسمی صمیمی مهمان نکرد...
(1):قطعه شعر بالا از صوفی سادات مصطفوی کاشانی
و هزیان های هر از گاه خودکارم در این سکوت که گویی شوقی برای شکستن ندارد:
(۱)
هر ازگاهی که به دیدارم می آیی
با دسته گلی سفید
آبی به صورتم بزن مدام فکر میکنی که
چرا در خودم گیر کرده ام
شعرهایم را مرور نکن
آنها طاقت اشکهای تو را ندارند
آهسته می روی
دستم را بلند میکنم که دستانت را بگیرم
اما همیشه سنگی بزرگ راه را می بندد
اینبار که به دیدارم بیایی
قلبم را با اشکهایم آب می دهم
تا گلی بروید و تو بچینی و لای دفتر شعرت خشک کنی
تا برای همیشه شعرهایت بوی مرا به یادگار بگیرد.
(۲)
من درون دختری زندگی میکنم
با مردمکان چشم سبز !
پای این میز بنشینید
من اعتراف می شوم
به تمام سیبهای گاز زده
از موشهای دیوار بپرسید
قدمهایی که در هوا بر داشته ام
زمین را به کثافت کشانده است
اعماق آسمان را بالا آورده ام
مانند همین سیلی که دیشب
پاکستان را در خود فرو برد
از گناه تو بود
از لباسهایت که گوشه اتاق هیز شده بودند
و چشمهایت مرا در خود فرو برد
مانند پاکستان غرق شدم...
زیر لحاف...
چهل تکه...
به خیابان میریزم...
-شورش را در آوردی
-این تریبون آزاد است
-از بالا تا پایین...
[یکی باید شویم!
و تو آزادی تکه های مرا بدوزی
لبهایم
پلکهایم
گوشهایم را...
و از من عاشق زیباتری بسازی
دیگر نه شعری برای چشمهایت دارم
نه چشمی برای غرق شدنت
نه گوشی برای ترانه هایت دختـــر.
# من درون دختری زندانی ام
که دست دیگری بر گردن اوست.
مجتبي نيازي- بهمن 89
" روز هجران و شب فرقت یار آخر شد
زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد "
سلام سلام سلام...
سر انجام امتحانات پایان ترم به پایان رسید و مجالی شد تا دستی به سر و گوش کلبهء اینترنتی خود بکشیم!
راستش همانطور که قبلآ خدمت دوستان گفته بودم، من خودم رو شاعر به معنای عرف نمی دونم! البته تا شما به چه کسی شاعر بگید.
اگر منظور کسی از شاعر این باشه که شخصی به وزن و عروض کاملآ آشناست و شناختی کم و بیش از صنایع و قالبها و سبکها و... شعری داشته باشه، من خودم رو شاعر نمی دونم -گرچه در این باب نیز بعضی دوستان شاعر به مبالغه لطف دارند و ما را در میان خودشان قرار میدهند-. ولی شاعر در ذهن من تعریف دیگری دارد، من هر کسی را که شعر میگوید را شاعر نمی نامم همانطور که هرکسی که شعر نمیگوید را حتمآ غیر شاعر نمی نامم! در دید من ممکن است کسی شعر بگوید یا که نه داستان و یا موسیقی و یا نقاشی و یا تئاتر و سینما و یا هر هنر دیگری... و حتی از نیز فراتر شاید کسی به هر دلیلی به هیچ هنری نپرداخته است اما قلبی چنان حساس و رئوف دارد و نگاهی وسیع که با همهء وسعت، جزئی ترین اتفاقات و آفرینش ها... باعث توجه درونی و دگرگونی ایشان باشد، به گمان من شاعرند. آیا یکی از بزرگترین وظایف شاعران کشف کردن و دیدن موضوعاتی هر چند بسیار جزئی یا روزمره که در سرعت و تکرار زندگی گم شده است،نیست؟ آیا از وظایف مهم شاعران کشف زیباییها نیست؟ و حتی فراتر، کشف زشتیها، کشف زشتیهایی که گویی نامریی شده اند اما همچنان در محیط ما سیال است که زشتی آنها را درک نمی کنیم،نیست؟ ویا زیبایی بخشیدن به اشیا و موجودات و انسانها و آفرینشهای پیرامون ما؟ تلنگر زدن به ذهنهای تنبل یا ذهنهای محو تسلسل و روزمره گی... وبسیار مسائل دیگر،اما بگذریم. خلاصه اینکه من کسی را شاعر میدانم که نگاه شاعرانه داشته باشد نه اینکه حتمآ شعر بگوید. من که نمی توانم قبول کنم که جمالزاده در داستانهایش، یانی در موسیقیهای محصور کننده اش ، استاد فرشچیان با مینیاتوری های رویایی اش ، یا دارن آرانوفسکی در فیلم نامه نویسی و کارگردانی... و حتی باغبانی که با حساسیت و نگرانی گلها و درختان را پرورش میدهد، شاعر نباشند.
و اما در مورد خودم! اینکه از آنجاییکه سالها -یعنی 7-8 سال- كه با دوستان شاعر هم کلام شده ام، به هر حال هر از گاهی یه چیزایی میگم. گرچه تقریبآ یکسال یا بیشتر به دلایلی نشد یا گاهی نخواستم که بنویسم. اما سرانجام این سکوت که همیشه در من گاه به نجوا بود و گاه به آواز و گاهی به فریاد از خودکاری که از کتابفروشی فجر گرفتم! به روی کاغذهای کاهی که آنها را نیز از فجر گرفتم تراوش کرد! اما نه به این امید که به جشنواره ای مثلآ با نام فجر بفرستم!! بلکه بنویسم چرا که ناگزیرم... یا اینطور بگم بهتره به قول یه SMS! : " تو مثل یه زخم میمونی تو زندگیم، اما من چه کنم که به زخمم دل بسته ام". حکایت شعر و گاهی نوشتن هم واسهء من همینطوره... دوست داشتنی و آزاردهنده و ناگزیر...
و حال بعد یه سال واسه اینکه دستم تنبل نشه 2-3 تا کار نوشتم -که البته بعد این مدت کمی سخت بود-. آه چقدر صحبت کردم!
(1)
رد شدی
انگشتهای اشاره در امتدادت خیره مانده اند...
زبانها لال شعر شدنت.
زمان ساعت رد شدنت را گم کرده است
اصلآ حافظهء زمان که به تو قد نمی دهد
تو را فقط باید در خیال آورد
با یک سیگار
با یک فنجان قهوه
خاطره های تو ته فنجان سرد شدند
و من منتظر که بیایی
با بوسه ای کبریت بکشی و جهان را جهنم کنی
و من سیگارم را روشن کنم
دستانم را کنار جهنم تو گرم کنم
و ذره ذره انگشتهایم را بسوزانم
دیگر آنوقت انگشتهای اشاره به بهشت پوزخند میزنند
اما من از انتهای سیگار می ترسم
می ترسم چشم باز کنم و تو نباشی
دوباره توی سرم به این سوی و آنسو بدوی
بی اختیار در رگهایم سُــــــــر بخوری
و در گلویم گیر کنی
و انگشتهای اشاره بگویند
لقمه ای که برداشتی بــــزرگ بود...
آه که دهان من به اندازهء شعر گفتن باز می شود
و حجم نگاه تو در گلوی شعرم گیر می کند
وزن شعرم را خُرد می کند
خُورد میکند
مثل سنگ آسیاب
مثل کمر پدر بزرگ
مثل بم
مثل زلزله...
زلزله...
زل ز ِ له
سه بخش دارد
چش م ِ تو
و در حوالی تو حادثه فراوان است.
(2)
از اضطراب چشمهایت می چکم
به روی گونه های سرخ یادگار سیلی و دشنام
پاشیده می شوم به روی سنگ فرش ِ خیابان را می گیرم
تا پله پله به خورشید برسم.
مانند از پشت کوه آمده ای
از دیوار و بام خانه یتان بالا بیایم
زُل بزنم به تو
تمام شهر را دنبالت کنم مثل سایه
و شبهای حیاط تان را ماه شوم خیره به زیبایی ات
شبهای اتاقت را مانند مهتابی ِ خجالت زده ای
پلک پلک می زنم
و چوپانی شوم لالایی خوان ِ گوسفندهای
در رختخوابت به چرا مشغول.
حالا مدام گوسفندها را بشمار
اما محال است از خوابت بروم
در را ببندم
پشت سرم را نگاه نکنم...
من زندگی ام را پشت سرم جا گذشته ام
از همه جلو زدم
من اول شدم
تــک شدم
تــنـــها شدم
با جام به خانه برگشتم...
کسی در خانه نبود
من تنهــــــا بر گشتم
کسی در خانه منتظر نبود...
بی اختیار
جام میزنم
مــی چــرخــم
جا می زنم
به اول شعر بر میگردم
در اضطراب چشمهایت که
چریده شده
دریده و رنگ پریده شده...
سرم، می چرخد
می چرخد سرم
پشت سرم می چرخد
می دوم تا زمین را پشت سرم بچرخانم...
(3)
" چشمهایت، انتظار زنی در ایستگاه آخر "
و باز هم با چند طرح در خدمتتون هستم. البته از دوستان هم انجمنی عذر میخوام که بیشتر این طرحها قدیمی هستند و اینکه بسیار خوشحال خواهم شد که نظراتتون رو بگید تا هر از چند باری مروری کنم تا بلکه پیشرفتی در شعرهای هر از گاهی و کم رمق بنده حاصل آید:
" چشمهایت، انتظار زنی در ایستگاه آخر "
" چشمهایت را مست نکن
آینه ام و از مستی سنگها می ترسم "
" بر تنم یادگاری از توست
که پاییزانم را تسلایی ست "
" بر من ببار
که بر تنم
داغ هزار برگ زرد و خشکیده ست "
" چشم بگشا !
دنیایی تاریک است "
" مغز گوسفند شرور را در کله پزی شستشو می دهند "
(البته این آخری کالیکلماتور ِ )
سلامی دوباره به همه دوستان عزیز شاعر و شعر دوست.
دوست دارم اینو عنوان کنم که این پست رو بخاطر خانم دکتر سیده زهرا بصارتی گذاشتم... گاهی بهانه هایی به ظاهر کوچیک باعث تلنگر خوردن و حرکت میشن... و وقتی آدم نگاه میکنه و میبینه دوستانی هستند که از روی صمیمیت میخوان که باشی... وتو روهرجور که هستی میخوان اگه خوب... اگه بد... اگه متنوع... اگه تکراری...
(۱)
" خودکار من آبی ست
"رویا" را آبی می نویسم.
آموزگار دور "رویا" خط قرمز می کشید:
- این غلط املایی ست.
آموزگار رویا را بلد نبود
تــو را بلد نبود.
آموزگار دور همه چیز خط قرمز می کشید
و به خطوط سیاه موازی معتقد بود.
من برروی تخته سیاه، با آبی می نوشتم " رویا "
" من" پشت خطوط موازی و سیاه
" تو " پشت خطوط ... "
(۲)
" من تمام روز شبهایم را تقطیع میکنم
تیک تاک
تیک تاک
خودم را تقطیع می کنم
با تمام بــــزرگـــی ام در یک هجای کوچک جا گرفته ام
- تُ -
اما همیشه وزن شعرهایم اشتباه بوده است
زیرا که یک هجای کوچک
در شبهایم
خودم
شعرهایم
کم داشته ام. "
(۳)
" با من حرف بزن
صدايت آسمان را بنفشه مي كارد
آرامش ات پروانه ها را رام ميكند
به عمق نگاهم بيا
عطر گامهايت را رصد كرده ام
ستاره هاي قطبي و شب بوها در مسير تو فراوانند
گلهاي آفتابگردان خدايشان را از ياد برده اند
اين همه خورشيد از كجا آورده اي! "
و البته اینبار هم با چند طرح در خدمتتون خواهم بود...
" بر تنم یادگاری از توست
که پاییزانم را تسلایی ست "
" با این همه فــاصــلــه
چه عمـیـــــق در من ریشه می زنی
که تا هنوز خاطراتت
گونه هایم را گل میاندازد "
" چشمانت ایستگاهی
پر از سیگارهای نگرانی ست "
" از راه می رسد
کسی که گلهای روسری اش
پروانه های اتاقم را مست میکند "
" تیشه برای چه؟!
این کوه با نگاهی سرد خرد می شود "
" سکوتم،
بخوان مرا
تا از تو سرشار شوم "
"چشمهای تو آنقدر بکرند
که غزل غزل شاعران در کشف آنند. "
" دریا ها آوایی شدند
کوهها هجاهایی کشیده
جنگل ها نغمه ای
از سرودن نام تو "
به قول دوست خوبم روح الله رجبی : " به روز کردن واقعآ اتفاق مهمی ست"
اما شعر نیما
" در پیله تا به کی بر خویشتن تنی پرسید کرم را مرغ از فروتنی "
باعث شد یه تکونی به خودم بدم ! از همه دوستانی که تو این مدت سر میزدند خیییلی تشکر میکنم و عذر خواهی بابت تآخیر طولانی ام.
امیدوارم از این پست حرکتی رو به جلو در کار شعریم باشه و البته منتظر نظراتتون هستم…
ابتدا چند طرح از مجموعهء " آیینه " :
" ببخش موج آینه را
از دیدنت به لـُلکنت افتاده است "
" عروس که می شوی...
آ هـــــســـــــتــــــه تـــــــر
بــــــــرقـــــــص
آینه ها را ترک بر میدارد "
" جهان در تو خلاصه می شود
اینجا که آیینه ها دچار تو اَند "
" آیینه ام،
هزار بار که بشکنی ام
باز تو را می تابم "
" چشمهایت را مست نکن
آیــنه ام
و از مستی سنگها می ترسم "
" باید به خودم شک کنم یا آینه ها به تو عادت کرده اند؟ "
و چند طرح دیگر :
" آنقدر زیبایی که در ذهن مداد رنگیها نمی گنجی "
![]()
" آنقدر از تو نوشته ام که خودکارم بوی تو را گرفته است "
" تقصیر خودکارها نیست
تو به انتها نمی رسی... "
" آنقدر به تو فکر کرده ام که سایه ام متورم شده است "
" جاذبه ات زشتی ها را دور می کند "
"
بالا
راست چپ
پایینـ
ـتر
نرو
اندازهء منی "
" آه...
به دنیا آمدم
دیگر تا تو راهی نیست "
![]()
![]()
سلام به پیشگاه دوستان عزیز و همراهانم تو انجمن ادبی حافظ که تو این دو سه ماهه کمتر سعادت دیدنشونو داشتم. گاهآ از روی دلتنگی یه چیزایی مینویسم...مدتیه میگم یه زمان آزادی گیر بیارم و چندتاشونو واسه تون بنویسم ...
اینک منم قربانی تان
کلمات گرسنه
منم قربانی تان
نگاههای سرزنش کننده
در بر بگیرید
این سوژه ء جدیدتان از دام تا همیشه
منم جز ء حل نشده ء معادلاتتان
حروف عاشق
حروف بازیگر
مرا در بر بگیرید
اجتماع تنها
اجتماع غریب...
ستاره باران نگاهت را به تنهاييم بيار
تنهاييم كه به وسعت اندوه مردمانم است
به تنهايي من
به تنهايي خود
به تنهايي ما قدم بگذار...
#
مرا بخوان...
صدايت آرامش جهان است
با من به سرزمين واژهها قدم بگذار
قدم بگذر تا ناسرودههايي كه چشمهايمان را عاشقانه به يكديگر مي دوزد
تا غربت انسانهايي كه در گذراند و عابر نگاه يكديگر نيستند
#
اما شما...
" اينچنين بيگانه از من رو مگردانيد در مبنديدم به حاشا مي شناسيدم "
...
گر بدین سان زیست باید پاک
من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود چون کوه
یادگاری جاودانه بر تراز ِِ بی بقای خاک.
(احمد شاملو)
تقديم به روح بزرگ احمد شاملو ...
مي شود مگر
كوهي را در گور حقيري خاك كرد!
آه كه گورستان را بدين سان زيستن به.
مي شود مگر
كلامي كه تا هميشه جاريست
بر سنگ مزاري حك كرد در سكون...
و كوبيد و شكست!
آه سنگي چنين جوانه ميزند بر آسمان
سرفراز و فاتح
تو نه اسطوره اي كه در كتيبه ها آرند
كه سيالي در زمان
و عطر كلامت عنصري ست جديد در هوا .
تقدیم
به روح بزرگ احمد شاملو . مجتبی نیازی
(2) و دوباره تقديم به شاملوي بزرگ...
افسوس از اين
فانوسها
پنجره ها
دلــهـا
كوهـهاي
سر به زير تو در تو
كه در افق شان زايش خورشيدي نيست.
فردا احتمال غريبي ست
ماه هماره فريادي ست
بهت شب را به ستارگان ميخواند
افسوس!
جرقه نهيبي در دل
سكوت يخ زدهء آدمي را به نمي شكند:
كه زمين نه جاي زيستن
و ريــشه در آن سفتن
كه جنيني ست بارگاه ستارگان...
تا ظلمت شب را راهنمايي باشند در آسمان
چه انتظار نشسته اي!
فردا احتمال غريــبي ست...

